سکوت این زیباترین موسیقی خلقت

و قسم به سکوت. این زیباترین موسیقی اهورایی برای دردمندترین انسانهای زمین. و دیگر هیچ. سکوت. چرا که نه. و مگر نه آنکه جز به نادر دفعاتی که هستی با بشر حرف زده است همه اش سکوت بوده است؟ میلیاردها میلیارد سال از ابتدای پیدایش خلقت تا کنون و میلیاردها سال از این پس و از این زمین که پا بگذاری بیرون تا بی نهایت همه اش سکوت بوده است و هست و خو اهد بود، و گرنه این که هر چه بیشتر به اعماق نفس خود می رسی سنگینی سکوت را بیشتر می شنوی.  فاجعه های درونی ما همه و  همه ریشه در نشنیدن این  سکوت دارند. چه احمقانه است که فکر کنی سکوت یعنی سکون. سکوت زاینده حرکت است و سکون زاییده هیاهو.  کسی که سکوت را تجربه نکرده است حرفی «از خود» برای گفتن ندارد.
—————————————————

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

پس چون با کافران روبرو شدید گردن هایشان را بزنید!؟

فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَروا فَضَربَ الرِّقابِ حَتّىٰ إِذا أَثخَنتُموهُم فَشُدُّوا الوَثاقَ فَإِمّا مَنًّا بَعدُ وَإِمّا فِداءً حَتّىٰ تَضَعَ الحَربُ أَوزارَها ۚ ذٰلِكَ وَلَو يَشاءُ اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنهُم وَلٰكِن لِيَبلُوَا۟ بَعضَكُم بِبَعضٍ ۗ وَالَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعمٰلَهُم ﴿ محمد -٤﴾
ITL_en_5e_0422_esirler
در کشورهای غربی نژادپرست ها و محافظه کارها و تندروهای دست راستی (همانها که معادلهایشان را در ایران کم نداریم) این ترجمه های نادرست سنتی از برخی از آیات دست چین شده و از متن خارج شده را در وبسایت هایشان می آورند و مسلمان ها را به دلیل باور به قران خطرناک جلوه می دهند و ایجاد عدم امنیت اجتماعی و ترور و وحشت در میان اقلیت های مسلمان می کنند و در واکنش برخی جوانهای مسلمان که هم تحت تاثیر چنین ترجمه های سنتی و غلط هستند و هم تحت تاثیر تشدید فشار های روانی و تحقیر و انزوا و بیکاری، دچار تندوری می شوند. با این حال هم اکثریت مسلمانان و هم اکثریت جامعه غیر مسلمانان معتقدند که برداشت های مختلفی از کتب مقدس چه مسیحی چه اسلامی می شود داشت و تندروی یک عده نباید به حساب اعتقادات دینی اکثریت ها گذاشته شود.

 

هموطنان ایرانی صلح دوست اگر واقعا در صلح دوستی و خردورزی خود صادق هستند به جای اشاعه چنین ترجمه ها و تفسیرهای خشن و نادرستی به اصلاح برداشت خود و دیگران از قرآن همت گمارند. یک میلیارد و ششصد میلیون مسلمان را نمی توان از دینشان بیزار کرد. بهترین راه حل، گسترش خود باوری در میان مسلمان برای فهم منابع دینی شان توسط خودشان خصوصا تحصیل کرده هایشان به جای اعتماد به هر منبع انحصار طلب و نفرت پراکن است. نفرت پراکنی کار ساده ای است. ایجاد صلح و اعتماد است که هنر است. نفرت پراکنی کار همانهاست که قرآن را یا وسیله ایجاد نفرت و خشونت علیه نامسلمانان می کنند یا کار آنهاست که قرآن را وسیله ایجاد رعب و وحشت از مسلمانان می کنند. شباهت این دوقبیله ی به ظاهر متضاد در برخورد با قرآن خود به سادگی حکایت از باطل بودن افکارشان دارد.

به عنوان مثال آیه فوق مربوط به جنگ است. هرچند جداکردن یک آیه از متن اش کاری است خطا، اما حتی در خود این آیه هم به صراحت صحبت از «حرب» (جنگ) می کند و اقداماتی را برای هرچه زود تر تمام کردن جنگ و جلوگیری از تداوم آن پیشنهاد می دهد. کافرها با الف و لام الذین اشاره به گروههای مورد شناخت مسلمانان در زمان محمد (ص) دارد. یعنی همان کسانی که به جنگ مسلمانها امده اند یا دشمنانشان و نه هر انسان ناباوری در هرجایی! از ادامه آیه مشخص است که منظور رو در رو شدن با این گروههای متخاصم در میدان نبرد است. چون در ادامه صحبت از حرب و آزادی اسیر و معاهده (وثاق) کرده است.
رقاب جمع رقبه به معنی مراقبت است. همچنین به معنی اسیر جنگی هم آمده است. اما زدن اسیر جنگی اینجا بی معنی است. (برخی گفته اند به معنی گردن زدن اسیرهای جنگی است. اگر اینگونه بود ادامه آزادکردن اسیر را نمی گفت. ازاد کردن اسیر بی سر که معنا ندارد!)
رقبه (اسم)  به معنی موضع شبیخون زدن یا موضع مراقب بودن در مورد چیزی است. راغب اصفهانی این کلمه را در قرآن این چنین ترجمه کرده است: وهِى مَوْضِعُ الانْتِصابِ في الإنْسانِ أوالحَيوانِ حِينَ يَتَرَبَّصُ شَيئًا ويُتابِعُهُ : موقعیت اماده باش و هوشیاری غافلگیرانه ای که انسانی یا حیوانی اتخاذ می کند تا به چیزی (مانند یک صید) حمله نماید و انرا دنبال کند.
اما هیچ کجای قرآن این کلمه به معنی گردن نیامده است! هرچند کلمه رقبه امروزه به معنی گردن و رقاب در عربی مدرن به معنی گردنها هم بکار می رود اما چون در عربی قرآنی به کار نرفته دلیلی ندارد که این کلمه اینجا هم گردن ترجمه شود در حالی که ترجمه آیه را بی معنی می کند (پس چون کافران را ملاقات کردید برگردنها بزنید!!). (این احتمال وجود دارد که ترجمه سنتی غلط این کلمه در این آیه به دلیل فرهنگ غالب آغشته به خشونت در اقوام گذشته این کلمه را به معنی گردن وارد عربی امروزی کرده در حالی که عربی خود کلمه عنق به معنی گردن را داشته است!). در عربی کلمه عنق به معنی گردن است و در قران هم کلمه عنق به معنی گردن در چندین مورد بکار رفته است.
 یک معنی ضرب در عربی قرانی به معنی زدن یک چیز بر چیز دیگر فقط یکبار است و به هیچ وجه به معنی بریدن نیست. اینکه ما در فارسی در کلمه گردن زدن از فعل زدن استفاده می کنیم دلیل بر این نیست که در عربی هم این چنین باشد!  بنابراین اگر بازهم فقط بخواهیم بر بنای معانی تحت الفظی ترجمه کنیم می شود چون با کافران روبرو شدید پس بر گردنها زنید!!
همانطور که در نوشته های دیگر آورده ایم در حداقل هشت معنی مختلف در قرآن بکار رفته و بیشتر این معانی جنبه استعاره ای دارند. خود کلمه «قطع» عربی است. اگر می خواست بگوید گردنهایشان را بزنید (قطع کنید) می گفت عنق هایشان را قطع کنید. هرچند که همان قطع هم می تواند به معنای غیر فیزیکی بیاید مانند قطع کردن دست دزد از دسترسی به اموال دیگران و هم به معنی مجروح کردن.

بنابراین شاید بهترین ترجمه این باشد که ضرب الرقاب در نتیجه به معنی زدن شبیخون یا هدف قراردادن مواضع مهم و اساسی و استراتژیک دشمن به شکل غافلگیرانه برای گرفتن قدرت ابتکار از طرف مقابل است. تا کنترل جنگ از دست دشمن خارج شود. مراکز تصمیم گیری و آتش افروزی از بین رفته و قوای شان دچار تضعیف اراده شوند.

ثخن به معنی غلبه پیدا کردن است (تا بر آنها غالب شوید) و بعد می گوید وثاق را شدید کنید. وثق به معنی اعتماد کردن است. وثاق یا وثیقه در فارسی هم به معنی تعهد دادن و گرو گذاشتن است. بعد از هر جنگی برای جلوگیری از تداوم و پرداخت غرامت ها دو طرف نزاع معاهداتی را امضا می کنند. عموما این تعهدات توسط طرف فاتح بر طرف مغلوب دیکته می شود (مانند معاهدات ترکمنچای و گلستان).  قران می گوید معاهده را محکم ببندید یعنی اینکه امکان شکستن آن با مجازات  های سنگین همراه باشد تا امکان مجدد جنگ کاهش یابد.و درحالی که این آیه در مورد وقتی است که مسلمانها پیروز شده اند اما به  آنها می گوید که اسیرهایشان را یا بدون دریافت غرامت به نشانه رافت و گذشت آزاد کنید (باز چون مسئله انسانهاست و معمولا سربازان بیچاره اند که اسیر می شوند) یا با دریافت غرامت (فدیه) (خصوصا در مورد سران و رده های برتر دشمن) که می تواند آزادی متقابل مسلمانان اسیر شده باشد آنها را ازاد کنید. این درحالی است که حتی امروز شکنجه و بازداشتگاه اسیران جنگی در قرن بیستم و بیست و یکم متداول است. در اسلام قرآنی اما توصیه بر آزادکردن  اسیر بعد از جنگ به هر شکل ممکن است حتی اگر فاتح شما باشید. (اوباما حتی هنوز نتوانسته است که زندان گوانتاناموبی را ببندد.). (همچنین در این مورد به نوشته این نویسنده در مورد زنان اسیر در قرآن مراجعه فرمایید)

بعد می گوید «حتی تضع الحرب اوزارها» یعنی تا انکه جنگ بار گران خویش بیاندازد یعنی از تاثیرات مخرب جنگ کاسته شود. باز هم نظر منفی قرآن به خشونت و هدف جلوگیری از آن تاکیدشده است.

باید به شرایط نزول آیات توجه کرد. سوره محمد یک سوره مدنی است یعنی در زمانی است که جامعه مسلمانان یک جامعه اقلیت در مدینه بود و بارها و بارها مورد هجوم اکثریت بت پرست برای یک سره کردن کار جامعه مسلمان قرارداشت و حق دفاع از خود از جمله حقوق بین الملل و حقوق انسانی هر اجتماعی است که امروزه در سطح جهان به رسمیت شناخته شده است. قرآن نیز این حق را برای مسلمانان وقتی مورد تجاوز قرار گیرند قایل شده و می خواهد تا خشونت هرچه زودتر با کمترین تلفات و آزادی اسرا و معاعهدات محکم و التزام اور تمام شود. در آیات دیگر قرآن در مورد جنگ هم تلاش برکاهش خشونت و انسانی مدیریت کردن جنگ است.

پس ترجمه تحت اللفظی ایه این چنین می شود: «پس چون با اقوام کافر (متخاصم در میدان جنگ) روبرو شدید مواضع کلیدی را مورد هدف قرار دهید تا زمانی که بر ایشان غلبه کنید و معاهده را محکم نمایید و پس از آن یا با منت (بدون دریافت غرامت) یا با دریافت غرامت اسیران را آزاد کنید تا بلکه از بار (هزینه های انسانی و غیر انسانی) جنگ کاسته شود. پس این چنین باید باشد. اگر خدا می خواست خودش آنان را به سزای (جنایاتشان که همان جنگ افروزی است) می رساند اما خدا می خواهد شما را در نحوه برخوردتان با دیگران بیازماید (یعنی حتی جنگ هم محل امتحانی برای تعهدات اخلاقی مسلمان هاست) و کسانی که در راه خدا  کشته شده اند (نه درراه سلطه گری و خود پرستی و برتری جویی) خدا هرگز نمی گذارد که نتیجه عملشان (فداکاری و مبارزه شان) به هدر رود. «

مسلمانها نه حق شروع جنگ دارند نه حق عدم پذیرش صلح اگر دشمن خواهان صلح شود (سوره انفال آیه 61). اگر در تاریخ خلاف این کرده اند خلاف قرآنشان کرده اند و جنگهایشان نه در راه خدا (دفاع) که برای خود بوده است. اما در مجموع اگر بخواهیم میزان خشونت تمدنهای مختلف را مقایسه کنیم، در طول تاریخ  خونریز تر از فاسقین غربی و اروپایی نمی یابید که در همین قرن گذشته کشتار انسانها را طی دو جنگ جهانی به حدی رساندند که آن قرن به خونین ترین قرن تاریخ تمدن بشری تبدیل شد! آیا آنها قرآن خوانده بودند!

«با کسانی که با شما می جنگندند در راه خدا (نه در راه خود) بجنگید. اما هرگز از حدود حق تجاوز نکنید که خدا تجاوز کنندگان از حدود حق را دوست نمی دارد» (بقره 190)

رشته ی جدیدی به نام خوابگذاری قرآن!

قسمت اول پرگار در مناظره بین عبدالعلی بازرگان و عبدالکریم سروش برنامه کم مایه ای بود. متاسفانه آقای عبدالعلی بسیار ضعیف عمل نمود و جز تکرار نیمه جویده و بسیار کند و کسل کننده برخی از برداشتهایش از انجام نقدی جان دار که هیچ نیمه جان هم در ماند. حتی ایشان به علت عدم آشنایی با برخی مفاهیم فلسفی بعضی از سوال ها را خوب متوجه نمی شد و جوابهایی بی ربط می داد.

به گمانم انتظار زیاد نمی توان از قسمت دوم این برنامه داشت؟ نمی دانم آیا در حالی که ناقدین قدرتری از میان رشنفکران مذهبی می توانستند دعوت شوند چرا آقای عبدالعلی که چندان به فوت و فن های سفسطه گری تحت عنوان فلسفه آشنا نیستند انتخاب شده اند. آیا امکان مثلا دعوت از شخص ثالثی که تخصصی در فلسفه و کلام و تفسیر قرآنی داشته باشد از طریق اینترنت نبود؟ اشخاصی مانند ابوالحسن بنی صدرکه قرآن را گفتمان رهایی بخش از قدرت می شناسد یا سید مصطفی حسینی طباطبایی که از ابتدای کار نقدهای جدی بر نظرات سروش نوشته است. یا دکتر سید اصغر غروی فرزند مرحوم علامه غروی که مجموعه کتب آن علامه فقید در متشابهات قرآن رویکرد ملاصدرایی را به روزگار ما امتداد داده و آخرین فرآورده این سنت سرکوب شده توسط حوزه هاست؟

نکته دیگری که آقای عبدالعلی را ناتوان نموده بود عدم آشنایی ایشان به بحث متشابهات بود. ایشان چون پدر بزرگوارشان رویکردی اثباتگرایانه، مهندسی/مکانیکی به قرآن دارد و از منطق صوری تبیعیت می کند. هرکجا از درک مسئله ای می ماند آن را به پیشرفت های علمی در آینده موکول می کند در حالی که قرآن باید در حد کفایت برای هر نسلی معنی بدهد و اگر نمی دهد ابتدا انصاف حکم می کند که نواقص در فهم امروزین ما نسبت به کلام بر طرف شود.

این پاشنه آشیل عبدالعلی بر طرف مقابل و مصاحبه گر مبرهن بود و تا توانستند بر این پاشنه ضربه ها نواختند. این درحالی بود که طرف مقابل یکی از بی مایه ترین وبی اساس ترین و سست ترین فهم ها را از وحی ارائه کرده است که نظر هیچ صاحبنظری را چه در میان متالهین ایرانی چه عرب چه خارجی چه سنتی چه مترقی جلب ننموده است.

اینکه برای فهم قرآن به جای تفسیر به خواب گذاری نیاز داریم بی اساس تر از آن است که بتواند گامی فراتر از خود این ادعا در روش شناسی فهم قرآن بردارد. اصول این خواب گذاری ها کدامند؟ باید در کتب خوابگذاری که برپایه توهمات سنتی فرهنگهای مختلف از خواب های روزمره مردمان نوشته شده اند به دنبال جواب بگردیم یا در خوابگذاری مدرن مثلا نوع فرویدی که هدفش روانکاوی شخص از طریق خوابش است؟ یعنی بنشینیم ببینیم که چه عقده های جنسی در پیامبرما از کودکی انباشته شده که کارش را به دیدن چنین خوابهایی کشانده یا اگر هدف درک پیام قرآن است چه نوع خوابگذاری می تواند به ما کمک کند. خوابگذاری چینی یا هندی یا عربی یا ایرانی یا سرخ پوستی یا آفریقایی؟

گفتن این که این ها را ابتدا در خواب می دیده و بعد بیدار می شده و می گفته و انتظار داشته تا جامعه عرب و جامعه جهانی بعدا همه خوابگذار باشند یا خواب گذاری کنند تا بفهمند ایشان چه گفته چه مشکلی را حل می کند؟ مشکلی که ایشان می خواهد حل کند این است که بگوید این ها روایتهایی است که محمد از خوابهای خودش داشته که هرچند خوابهای پاکی منبعث از ارتباط با خالق هستی بوده اند اما در بیانش از ذهن و زبان محمد گذشته و ناقص و د ور از حقیقت اصلی شان شده اند. اینگونه از خطر بنیادگرایی کاسته می شود؟ برای انسانهایی که حاضرند خود را به خاطر یک مردک دیوانه ای چون هیتلر و مفاهیم واهی چون نژاد برتر و … به کشتن بدهند ایا چیزی عوض شده اگر محمد خواب دیده باشد یا در بیداری بدو وحی شده باشد؟

صدها سال است متالهین و مفسرین و عالمان و عارفان و متخصصین علم کلام شیوه های فهم متشابهات را توسعه داده اند و به بحث گذاشته اند و صرف سانسور شدن آنها توسط نظام ولایی دلیل برنبود این تجربه غنی نیست. علاوه برآن دانش ما در مورد تحلیل گفتمانها و هرمنیوتیک و زبان شناسی و … در دهه های اخیر رو به پیشرفت داشته و امکان اعمال این روش ها در فهم قران هنوز جای اکتشاف دارد. و حالا ناگهان بایدهمه این ها را به دور ریخت و به خواب گذاران برای فهم قرآن متوسل شویم؟

یک نمونه خواب گذاری را بفرمایید نشان ما بدهید و یک اصل یا متد در این شیوه را بفرمایید رو بنمایید! ساده ترین سوالی که عبدالعلی می توانست بپرسد و نبپرسید! توپ را در زمین اش انداخته بودند و ایشان بدهکار شده بود! برنامه بیشتر نقد عبدالعلی بود یا عبدالکریم؟

fortune-teller

نیازی حتی به نقد عبدالکریم هم نبود. ای کاش فقط سوالاتی که وی را تحت فشار قرار می داد تا نتیجه نظرات یا حتی مثال هایش را بیشتر توضیح دهد پرسیده می شد. مثلا چه طور وقتی که قرآن در بسیاری جاها پیامبر را مورد خطاب قرار می دهد این را ایشان با حافظ مقایسه می کند که در اشعارش خود/حافظ را در شکل سوم شحص مورد خطاب قرار می دهد اما وقتی که در اندک مکانهایی مانند نیایش ها یا سوره فاتحه، خدا مورد خطاب قرار می گیرد اینجا خدا مانند حافظ نمی تواند خود را به شکل سوم شخص بیان کرده باشد؟! ای عجب!

و دهها مشکل بی جواب دیگر.

در نهایت هرچند معتقدم نظر رویاهای پیامبرانه دیگر ارزش اتلاف وقت را ندارد اما حالا که بودجه و برنامه ای به آن تعلق گرفته تا بلکه دوباره با نفس مصنوعی زنده اش کنند چرا از داشتن بحث غنی تر و داغ تری با افراد قدر تری استفاده نشده است؟

گاهی فکر می کنم فرار نسل جوان ما از مذهب تا وقتی که بلندگوهای داخلی و خارجی در دست سفسطه بازارن است خود نعمتی است. تصور کن صدها هزار نفر جوان که از شنیدن صدای اسلام مترقی محروم بوده اند می نشستند و چنین برنامه هایی را می دیدند که یک طرفش قرآن را رویا می داند و طرف دیگر با امواج نامرئی و گیرنده های الکترونیکی مقایسه اش می کند.

الحمد الله که گاهی خدا دین اش را از طریق لا مذهبی یک نسل فراری از بدلهای کاذب، برای نسلهای بعدی تر خواهان فهم حقایق حفظ می کند!

آل حسین – اردی بهشت 95

سه ستون پایه رهایی بشری: آنچه تاریخ به ما می آموزد!

 

دو مکانیسم کلان تاریخ بشری را در این کره خاکی به حرکت می اندازد (به کدام سمتش را بشر انتخاب می کند اما در چارچوب این دو مکانیسم): 1. دیالکتیک آنچه به نظر منطق صوری (چه سنتی چه متجدد) جمع اضداد به حساب می آید اما در عمل اینگونه نیست. 2. توحید تاریخی یعنی حرکت به سمت هر چه بیشتر نمایان شدن یا به سطح آگاهی رسیدن یگانگی هستی بشری و طبیعت و هستی کیهان.
در مورد مکانیسم اول در اینجا باید بگوییم که:

در طول تاریخ، هرکجا عرفان و برابری و آزادی به عنوان سه پایه یک جبنش اجتماعی-تاریخی باهم عمل کرده اند، جنبش اجتماعی مردم (چه به ظاهر پیروز شده یا شکست خورده) گفتمان و رفتار عمومی جامعه را متحول کرده و تاریخ تمدن انسانی را به شکل پایدارتری به جلو به سمت تحقق ایده آلهای آن پیش برده است. هرچه یک جبنش اجتماعی یا تاریخی، این سه عنصر اساسی یعنی مذهب (در معنای الهیات رهایی بخش و عرفان انقلابی) و دموکراسی (در معنای عمیق آن که مردم سرنوشت خویش را در عمل به شکل فعال در دست بگیرند و نه آنکه هرچند سال یکبار برای انتخاب بین بد و بدتر به پای صندوق ها بروند) و سوسیالیسم (در معنی عام به معنی اصالت عدالت و تحقق حقوق و تفوق خواست جمعی بدست آمده به شیوه دموکراتیک بر سود طلبی های شخصی و خصوصی و طبقاتی) را باهم همراه و هماهنگ کرده باشد تاریخ بشری به سمت رهایی پیش رفته است. به میزانی که این سه پایه لنگ خورده اند، جنبش ها به لحاظ تاثیر گذاری تاریخی دچار نقصان و شکست شده یا دستاوردهای آن ناپایدار مانده یک گام به جلو ده گام به عقب پس رفته اند.

در نقطه مقابل هرکجا مذهب (در معنای ارتجاعی آن بندگی متولیان رسمی دین و واسطه های بین بشر و خدا) و قدرت (خصوصا چه تفکر سلسله مراتبی چه سازماندهی سلسله مراتبی و چه هردو) و سرمایه سالاری (در معنی عام آن به معنی استثمارحاصل کار دیگری برای افزودن منفعت و کثرت طلبی های شخصی و طبقاتی) با هم ترکیب شده اند فاجعه آمیز ترین و تاریک ترین ادوار تاریخ تمدن بشری را آفریده اند. ترکیب این سه شر یا بدل های کاذب جمع اضداد بوده و منجر به فساد در مذهب و دین مردم، فساد در سیاست و فساد در اقتصاد و در مجموع تخریب رابطه انسان با محیط طبیعی و قوانین و سنن هستی است.

مهم پس اول نجات مذهب از بدل های کاذبش و نجات سوسیالیسم از بدلهای کاذب اش و نجات دموکراسی از بدل های کاذبش و سپس مشارکت در ادغام دیالکتیکی آنها در یک مجموعه منسجم هم در اندیشه و هم در عمل است. این میسر نمی شود مگر در مسیر مبارزه برای تحقق این رهایی و آن ترکیب. از این روست که اولین دشمنان پیامبران روحانیون بودند که وعده معنویت و آخرت و بهشت می دادند و دنیا و آزادی و حقوق مردم را از آنها می گرفتندو به قول قران راه خدارا سد می کردند. و اولین دشمنان عدالت طلبان همانا مستبدین پوپولیست مردم فریب که وعده نان و آب و امنیت به مردم داده اند و آزادی را از آنها گرفته اند و اولین دشمنان ازادی و دموکراسی امپریالیسم لیبرال بوده که وعده آزادی بدان آنها داده اما آزادی در مصرف و دارایی که انهم تنها در نبود برابری محدود به متمولین است.

این سه پایه اسارت را برداریم و با آن سه پایه رهایی جانشین کنیم. رهایی از درون و از رابطه بین خود ها شروع می شود و به جنبش ها و سپس به جامعه ها گسترش می یابد.

13100900_1374531625905645_3497791085176803525_n

پایان عصر سکولاریسم: چگونه دنیای پسا سکولار را خود بسازیم؟

از جمله مضحک ترين و درعين حال دردآورترين واقعياتي که ما ايرانيان با آن روبروشده ايم اين است که: پس از 50 سال حاکميت سکولار نظام فاسد شاهنشاهي و 30 سال استبداد ديني، درست در زمانه اي که دولت هاي سکولار غربي در مواجهه با نيروي تجديد حيات يافته مذهب دچار لرزش و بحران شده اند، عقلاي قوم، سکولاريسم را به عنوان داروي دردمان تجويز مي کنند. اما براستي آيا چنين تجويزي آنهم در عصری که به قول هابرماس فیلسوف شهیر آلمانی باید جامعه پساسکولار نامیده شود ازشفافيت در تعريف و امکان پذيري در عمل و مطلوب بودن در نظر و صداقت در دلسوزی بر خوردار است؟

 

در اين نوشته چند نکته را در مورد سکولاريسم بيان مي کنم که نياز به بحث و مطالعه بيشتر دارند. بنابراين اصرار ندارم کسي اينجا طي چند خط نوشته بدون ارجاع به منابع معتبر به باور کردن اين نکات قانع شود. اما به شدت معتقدم که اين نکات بايد در سطح عمومي مطرح شده و مورد بحث و مداقه قرار گرفته و بازتدوين شوند وگرنه رابطه ما با موجود عجيبي بنام سکولاريسم به رابطه ی بين قديمي ترهاي ما با اسلام و تشيع تبديل خواهد شد (همانطور که تاکنون هم شده است). در بخش پاياني اين نوشته، براي  فرا تر رفتن از چنين رابطه اي و خلاص شدن از بن بستي که در آن هستيم، و به خصوص براي پايان بخشيدن به اين همه جنگهاي زرگري بي حاصل بر سر جايگاه مذهب در ايرانِِ فردا، چهارچوب کلي يک راه حل بنيادين را پيشنهاد خواهم داد.

1. آنچه بيشتر ما ايراني ها از سکولاريسم مي دانيم به شدت دچار ابهام و اغتشاش است؛ به سه دليل عمده:

۱. ۱. مفهوم سکولاريسم که مفهومي پرورش يافته در غرب است خود به معاني مختلف بکار برده شده و در واقعيت به اشکال مختلفي در جهان غرب تجربه شده است. بنابراين در اصل، مانند بسياري مفاهيم ديگر مانند دموکراسي يا عدالت، دچار ابهاماتي اساسي است مگر اينکه منابعي که آنرا بکارمي برند سعي در واضح کردن معناي آن داشته باشند. متأسفانه در خود غرب چنين منابعي اندک اند و عمدتا در سطح فلسفي و انتزاعي به چنين کاري اقدام مي کنند. از جمله مهم ترين تجربه هاي سکولاريسم عبارتند از:

۱.۱.۱. سکولاريسم به مثابه جهان بینی و معرفت شناسی: عبارت است از جانشين کردن مفاهيم و نظرات الهياتي با مفاهيم و نظرات زميني در توصيف و تبيين پديده هاي زميني – مثلا بجاي اينکه بگوييم خدا مارا شفا داد بايد بگوييم اين دارو بود که ما را شفا داد – و جانشين کردن نهادهاي علمي مستقل از نهاد هاي مذهبي در روند توليد دانش. اين مفهوم سکولاريزه کردن دانش در اروپا بطور خاص اتفاق افتاد چون نهاد کليسا بر روند توليد دانش زميني سيطره  قرون وسطايي داشت. داستان گاليله را همه مي دانيم. اما در تمدنهاي ديگر بخصوص تمدن اسلامي – ايراني اين گونه سيطره اي بر علم از جانب هيچ نهاد ديني وجود نداشت. بنابراين علوم مختلف در دنياي اسلام به رشدي چشم گير رسيده بودند و تبيين زميني پديده هاي زميني با در نظر گرفتن خدا به منزله شعورمندي هستي هيچ تناقضي نداشت. هم تعريف از خدا تعريفي منعطف بود و هم دين خود تشويق کننده ی درک اسباب و علل پديده هاي زميني جهت درک بهتر ذات خدا بود. به عنوان مثال، انسان شناسي اسلامي بر خلاف يوناني بر پايه تخاصم بين خدا و انسان نبوده بلکه برپايه تخاصم بين آدم و ابليس بنا شده بود. بر خلاف اسطوره هاي يوناني، خدا خواهان بازگشت بشر به بهشتي است که ابليس عامل بيرون راندن آدم ازآن بوده است. محمد پيروانش را به تحصيل علم حتي در چين تشويق مي کرد (قطعا در چين علوم اسلامي تدريس نمي شد!)، نداشتن معاش را معادل نداشتن معاد دانسته، تفکر در پديده هاي طبيعي را بهترين راه براي درک شعورمندي و هدفمندي هستي مطرح کرده، روش تجربي بررسي عاقبت اقوام گذشته و درس عبرت گرفتن از آنان را در کتاب آسماني اش ترغيب نموده (اولين مردم شناسان علمي مسلمان بودند – ابن خلدون و فارابي و ابن بطوطه)، حقوق حيوانات را حتي دراولين تعاليمش محترم شمرده و کتاب آسماني اش قديمي ترين کتاب روي کره خاکي است که يکي از فصولش را به نام زن اختصاص داده است. شرقيان و به خصوص مسلمانان پيشرفته ترين فنون نظامي، دريانوردي، اخترشناسي، تجارت بين الملل مبتني بر قوانين نسبتا منصفانه، شيوه هاي آبياري هماهنگ با محيط زيست را ابداع نمودند.

همه اين دست آوردها محصول روند های متنوع و بومي سکولار شدن اين تمدنها در راستاي نيازهاي دروني بود و غرب مسیحی اما ديرتر از بقيه و آنهم در تجربه اي بشدت خاص و درد آور ناشي از مقابله ی مستقيم نهاد فاسد دين و نهاد نوپای دانشی که به منزله اولین ابزار طبقه نو ظهور بورژوا ظهور کرده بود به کاروان درحال تکامل سکولار شدن تمدن هاي بشري پيوست. آنچه سکولاريسم (هاي) نوع غربي را بر ساير تجدد ها و سکولار شدنهاي معتدل شرقي سيطره جهاني بخشيد، تفوق نظامي و استعمارگري دولت هاي مدرن شده غربي بود وبس. اين تفوق در روند تجدد تمدنهاي شرقي که در تعادل با محيط زيست و فرهنگهايشان صورت مي گرفت ايجاد اختلال نمود به گونه اي که بسياري از روشنفکران جهان سومي بیگانه شده از تاریخ بر اين باور شدند که تجربه سکولاريسم و تجدد غربي تنها نوع موفق کسب پيشرفت و توسعه است.

۱.۱.۲ سکولاريسم در سياست به معني جدايي «نهاد» دين از نهاد «حکومت»: توجه شود به واژه هاي «نهاد» و حکومت. اين به  معناي جدايي کليت دين از دنياي سياست نيست. دين مي تواند سر مشق هاي اخلاقي حقوقي براي تدوين قوانين و حقوق را بطور مستقيم و غير مستقيم به مثابه يک نيروي عظيم در جامعه مدني ارائه دهد. اين سکولاريسم محصول دو پديده تاريخي بود. يکي جنگهاي ديني در اروپا که به شدت خونين و طولاني شده، کار را به جايي کشيد که در راستاي برقراري صلح و مهار خشونت هاي ديني دخالت هر نهاد ديني خاصي بطور مستقيم در نهاد حکومت به شکل رسمي به حد اقل سانده شد. اينجا بايد بين بريتانيا و فرانسه تمايز گذاشت. فرانسه نوع راديکالتري از سکولاريسم را که بعداً توضيح مي دهم انتخاب کرد. اما کساني که باني  سکولاريسم در بريتانيا شدند عمدتا خود مذهبي بوده جهت کسب صلح و در ضمن حفظ شأن مذهب بدين نوع از سکولاريسم رسيدند. دوم در ايالات متحده بلافاصله پس از کسب استقلال، کليساهاي مختلف سعي در نفوذ در نهاد دولت داشتند. قوانين اساسي ايالات متحده که تحت نفوذ پدران بنيانگذار جمهوري با گرایش های مذهبی قوی نوشته شدند، جهت جلوگيري از تصاحب نهاد حکومت توسط يک کليساي خاص به ضرر کليساهاي ديگر چنين معنايي از سکولاريسم را مبنا قرار داد. نه در نوع امريکايي نه در نوع بريتانيايي نفوذ کليسا و افکار ديني از عرصه ی عمومي سياست قطع نشده بلکه در دهه هاي اخير به نوعي حتی شاهد تقويت اين امر هم بوده ايم. جان اف کندي در مصاحبه اي، خود را کاتوليک معرفي مي کند و با قوت و افتخار، مذهبی بودن خود را نسبت به نقشش به عنوان رئيس جمهور بي ارتباط می داند. اما تنها سه دهه بعد، بوش و اوباما هردو از نفوذ نهادهاي مذهبي (يکي محافظه کار و ديگری ليبرال) نهايت استفاده را در مبارزات انتخاباتي مي کنند. بنابراين به لحاظ تاريخي، اصلاح مذهبي در اروپا (بخصوص تفاسير مترقي تر از دين) نه در تضاد با سکولاريسم بوده بلکه خود از عمده نقش آفرينان شکل گیری یسکولاريسم در بيشتر جوامع غربي بوده است. آن مذهبي که در عصر روشنگري به مقابله با سکولاريسم و تجدد در غرب سر بر داشت مذهبي بود که خواهان تسلط بر نهاد حکومت با کنار نهادن ساير تفاسير مذهبي بود و در نهايت در اقليت واقع شد. همزمان اما در شرق اسلامي، نهادهاي مرتجع مذهبي که ساخته پرداخته امپراطوري هاي فاسد اسلامي بودند توانستند در زمان متجدد سازي اين جوامع به همزيستي با دولت هاي سکولار فاسد حمايت شده ازطرف غرب ادامه دهند تا بتوانند نيروهاي مذهبي مترقي آزادي خواه را از صحنه بيرون کنند (داستان کاشاني وشاه و مصدق يک نمونه است)

۱.۱.۳ سکولاريسم بنياد گراي نوع فرانسوي و تا حدودي ترکيه آتاتورکي:معروف به لائيسيته که نوع بنيادگراي سکولاريسم است، نه تنها خواهان جدايي عميق تر نهاد دين از نهاد حکومت است بلکه حتي رادیکالیسم را بدانجا می کشاند که خواهان حذف سمبولهاي ديني در آن فضاهاي عمومي می شود که متوليشان دولت سکولار است. دين ذاتاً و در مطلوبترين شکل ظهورش به عنوان امري خصوصي محسوب شده و نهاد هاي ديني به مثابه ارائه کنندگان سرويس در بازار دين، جهت ارضاي اين امر خصوصي تلقی می شوند. اين سکولاريسم محصول شرايط خاص تاريخي فرانسه و جنگهاي به شدت خونين ديني در اين کشور  بود. جالب آنکه هم بنيادگراهاي ديني (چه اسلامي چه يهودي يا مسيحي) و هم بنيادگراهاي سکولار (چه جمهوري خواه ،چه مشروطه طلب) چنين تعريفي را مبناي کشمکش هاي بينشان قرار مي دهند.

۱.۲ سکولاريزم به مثابه پروژه اي جهت متمدن سازي: اين مفهوم در زمان پيدايش نوع خاصي از فلسفه سياسي همزمان با پيدايش دولتهاي قدرتمند و استعمار گر در غرب متولد شده و علي رغم تنوع در معاني و تجارب داراي يک بار سياسي خاصي است. اين بار سياسي مبتني بر اين ايده است که چون مفهوم سکولاريسم در غرب پديدار شده است پديده اي ذاتا در آميخته با تکامل مدرنيته ی غربي است و در ساير فرهنگها و تمدنها تجربه نشده است. بنابراين سکولاريسم با هر معنايي که بکار رود پديده ای مترقي است که توسط غربيان در زمان تکاملشان به مرحله برتر مدرن شدن ابداع شده است و جوامع ديگر اگر خواهان پيشرفتند «بايد» بدين جريان سکولاريزه شدن بپيوندند. اين مفهوم از همان ابتدا با اين تناقض روبرو مي شود که چگونه امري که خاص اروپاييان است، مي تواند همزمان جهان شمول هم باشد و چگونه مي توان آنرا به ديگر فرهنگهايي که خود پرورنده آن نبوده اند منتقل کرد بدون دريافت واکنش هاي مخرب و منفي.

۱.۳ با توجه به موارد فوق براي بسياري جوامع غير غربي اين مفهوم يک مفهوم وارداتي است که تجربه غرب را دردل خود حمل مي کند و بنابراين هنگام اجرا در شرق، بخصوص شرق اسلامي بر ابهامات آن افزوده شده تبديل به ابزار و گفتماني سياسي مي شود؛ در دست بنياد گراها براي مقصر دانستن دولت هاي سکولار فاسد حمايت شده توسط غرب بخاطر بدبختي هاي جامعه و در دست سکولارها براي مقصر دانستن مذهب به خاطر عقب ماندگي ها؛ در دست غربي هاي براي اعمال نفوذ جهت ايجاد توسعه در جوامع اسلامي و در دست راديکالهاي مذهبي براي شوراندان توده هاي مذهبي عليه چنين تهاجم فرهنگي-سياسي از جانب غرب. بيشتر روشنفکران و سياستمداران و فعالان سياسي که در ايران و ساير کشورهاي اسلامي سکولاريسم را بکار ميبرند (چه له يا عليه آن ) نسبت به تاريخ اين مفهوم و تنوع تجارب آن يا نا آگاهند يا لزومي به واضح سازي معني سکولاريسمي که بکار مي برند نمي بينند. عدم شفافيت گاهي بطور عَمدي از جانب اين افراد صورت مي گيرد، چرا که شفاف سازي معني که ايشان از اين مفهوم دارند به سرعت تناقضات ايشان را بر ملا مي سازد. (ترجمه هاي پرغلط و بد فهمي ها و بد آموزش دادن هاي اين گفتمان بماند به کنار). بنابراين گفتمان و انديشه سکولاريسم خود در اين کشورها به پروژه اي سياسي جهت کسب قدرت تبديل شده است.

2- تعميم و صدور سکولاريسم آنگونه که توسط غرب تجربه شده است به جوامع غير غربي با پيشينه هاي تاريخي متفاوت و با اهداف سياسي سيطره طلبي، پديده اي را که در زادگاهش به صد مشکل دچار بوده است در بيرون از زادگاهش به هزار معضل و بحران دچار نموده است. عدم درک مشکلات سکولاريسم در زادگاهش يا ناچيز دانستن آنها توسط روشنفکران تجدد طلب جهان سومي، باعث شده تا ايشان در حل مشکلات سکولاريسم (اگر در کشورشان جاري است) يا حل مشکلات رسيدن به سکولاريسم (اگر جاري نيست) به شدت در مانند. ايران نمونه بسيار زيبايي از اين درماندگي است که نشان داده چگونه دو تعبير بنيادگراي مذهبي و بنياد گراي سکولار اين کشور را بين دو مرحله ی تاريخي متضاد اما به يک اندازه فاسد و ضد مردمي، چون آونگي حرکت داده است: يکي سکولاريسم فاسد شاهنشاهي و ديگري حکومت استبداد ديني. در شرايط کنوني در حاليکه بنيادگرايي مذهبي در رأس کار است، زبان بنيادگراهاي سکولار دراز بوده با حمله به کليت مذهب بدون توجه به تاريخ رابطه بين مذهب و سکولاريسم در غرب، عقل خويش را به دوران فراغت از نقد تجربه ی مدرنيته و سکولاريسم در غرب و شرق فرستاده اند. اگر نقدي بر سکولاريسم باشد آنهم بايد اول توسط غربيان سرشناس از منظر منافع يک غربي مطرح شده باشد تا شايد يک روشنفکر جهان سومي آنها را براي ملت خويش بيان کند. نقد مستقل سکولاريسم از منظر يک شرقي نقدي در راستاي تقويت ارتجائ مذهبي قلمداد ميشود. نیروهای مذهبی که مدعي هستند مذهبشان ظرفيت تقويت و پذيرش دموکراسي را دارد توسط هم بنيادگراهاي ديني و هم بنیاد گرایان سکولار متهم به بي اعتباري مي شوند.

در ارتباط با دنیای اسلام به عنوان مثال، آنانکه با تمدن ايراني اسلامي و تاريخ آن آشنایي دارند مي دانند که مسئله اين نيست که آيا اسلام قابليت انطباق با تجدد و سکولاريسم و دموکراسي را دارد يا نه، بلکه مسئله اين است: چرا اسلام به عنوان يکي از بزرگترين نيروهاي پيشبرد تجددي در توازن با محيط زيست و سکولاريسمي در تعادل با معنويت و حقوق بشري مبتني بر عدالت، ظرفيت پيشرفت در مسيري که آغاز کرده بود را از دست داده است؟ چه عوامل داخلي و خارجي در افول تمدن اسلامي (وبالاخص نوع ايراني آن) دخيل بوده اند؟ قطعاً تمدن اسلامي در زمان حياتش بي مشکل نبود و هيچ عصر آنچنان طلايي را تجربه نمي کرد. اما واضح است که در مقامي به مراتب نزديک تر به تحقق جامعه ايده آل سالم و مترقي نسبت به تمدن مسيحي قرار داشت. پاسخ بنيادگراهاي اسلامي به این سوالات اين است که تمدن اسلامي زماني شروع به افول کرد که مسلمانان نسبت به تمدنها و انديشه و فرهنگهاي ديگر دچار تساهل و تسامح شدند و عناصر فرهنگي غير اسلامي را در فرهنگ خود جذب نموده و بجاي متمرکز شدن بر احکام عملي مطرح شده در قرآن آن هم به شکل مُلانقطي به دخالت عقل پر از اشتباه بشري در فهم متون ديني پرداختند. پاسخ تاريخ شناسان اما به اين سوال اين است که از جمله افول تمدن اسلامي همين از دست دادن روحيه تساهل و تفاهم و رشد قدرت طلبي و تعطيل کردن عقل و منطق بوده است. چرا که این تفسيرهاي ملانقطي از متون ديني هستند که توان سلب قدرت انتقادی اندیشیدن و عمل کردن را از دین باوران داشته، مشروعيت بخش قدرت خواهند بود. چرا که عقل پرسشگر، همواره مشروعيت قدرت را به زير سوال مي برد.

اگر به اين دو پاسخ نگاه کنيم، مشابهت زیادی بین پاسخ اول از جانب بنیاد گرای مذهبی و نگاه سکولاريسم بنيادگرا مي يابيم که دين را ذاتاً فاقد توان رهايي بخشي دانسته و در برخورد با اسلام همان تفاسیر متحجر تولید شده توسط متولیان رسمی دین را تنها تفاسیر معتبر می داند. حال آنکه یک سکولاريست منعطف و مترقي، چون یک مذهبي مترقي، روند سکولارشدن جهان را روندي ممتد و پيوسته (هرچند با پستي بلندي ها در اينجا و آنجاي دنيا) و در راستای تحقق آرمانهای اولیه پیدایش جنبش های دینی اولیه می بیند. چنین فردی به هر دو نقش اجتماعی سازنده و مخرب ادیان و ايدئولوژي هاي سکولار معترف خواهد بود.

3-  يکي از مشکلات بنيادين بيشتر نظامهاي سکولار که اکنون اين پديده را در زادگاههاي خويش به حالت تدافعي انداخته و عالمان اجتماعي را وا داشته تا از عصر «پسا سکولار» صحبت برانند اين است:

تا کنون سکولاريسم چه برپایه ی «جدايي نهاد دين از نهاد حکومت» و يا «جدايي دنياي ديني از دنياي سياست» بوده، بر مبناي اصل «جدايي» بين دو بُعد جدا نشدني از زندگي اجتماعي بشر بناشده است بدون تلاش براي اصلاح بنيادين اين هر دو بُعد. حال آنکه در عمل حتي در غرب هم چنين پروژه ی جداسازي عملا ممکن نبوده است. لطفاً اشتباه نکنيد، اينجا قصد من توجيه ترکيب اين دو بعد به هيچ وجه نيست. چنين ترکيبي يعني همان طاعون استبداد ديني که اين روزها شاهدش هستيم و اروپايي هاي قرون وسطي به مدت 1000 سال دچارش بودند. اگر بدانيم که سکولاريسم فاسد غير دموکراتيک خود زاينده اين استبداد هاي ديني و جنبش هاي بنيادگراست، آنوقت خواهيم فهميد که راه حل، پناه بردن از يکي به ديگري نيست.

خواهيد گفت از بحث جدايي ناپذيري اين دو بعد، ضرورت ترکيب بر مي آيد. جواب اما اين است: اين دو بعد از هستي اجتماعي جوامع بشري همواره با يکديگر در ارتباط تنگاتنگي بوده اند و سکولاريسم هاي غربي تنها اين رابطه را در بهترين حالت از شکل مخرب مستقيم به شکل کمتر مخرب غير مستقيم تقليل داده اند. چون سکولاريسم نوع غربي به جوامع غير غربي صادرات شود، به علت بي ريشگي، پتانسيل بازگشت به نوع مخرب مستقيم را باز مي يابد.

اما دليل اينکه چرا دين و سياست جدايي ناپذيرند: سياست مبتني است بر سازمان دهي تصميم گيري ها در عرصه عمومي جامعه که زندگي ميليونها انسان را تحت تاثير قرار مي دهدند. بنابراين هر نظام سياسي و ايدئولوژيک مبتني بر نظامي از قوانين است که ريشه در اصول اخلاقي، ارزشهاي اخلاقي و جهان بيني هاي غالب آن جامعه دارند. مقبول بودن اصول اخلاقي و ارزشهاي فرهنگي خاص در يک جامعه بر شکل گيري قوانين و سياست هاي آن تاثير قوي داشته (حتي اگر نهاد دين از حکومت جدا باشد). مذهب همواره در طول تاريخ يکي از پر مدعا ترين نيروهاي شکل دهنده به اصول اخلاقي و جهان بيني ها و ارزشهاي اجتماعي بوده است. نفوذ کليساها در غرب به استثناء چند کشور اروپايي براي هرکس که در اين کشورها مدتي سپري کرده باشد هنوز پررنگ است و در دهه هاي اخير پررنگ تر هم شده است. بازگشت دين به عرصه سياست در اواخر قرن بيستم،خاص ايران نيست؛ هرچند ايران شديد ترين حالت اين پديده را تجربه کرده است.

اما چرا بازگشت مذهب به سياست در انتهاي قرني اتفاق افتاد که سکولارترين قرن تاريخ بود؟ نظامهاي سياسي سکولار در قرن بيستم با درگير شدن درجنگهاي جهاني وسپس شکل دهي به روند سرمايه گذاري ها در جهت تقويت بنيانهاي نظامي و دخالت هاي بي انتها در جنگهاي پروکسي (در جهان سوم در زمان جنگ سرد و تقويت خشونت هاي کلان) در نگاه بسياري از مردم عادي و روشنفکر و اخلاق مند دچار بحران مشروعيت اخلاقي شدند. در تمام اين مدت، دولت هاي سکولار (چه سرمايه داري چه سوسياليست)، سياستگذاري هاي خود را علمي دانسته و از علم در عمل به مانند يک ايدئولوژي جهت مشروعيت بخشي استفاده کرده اند (به خصوص علم سياست و علم اقتصاد). اما علم مولد اخلاق نيست. پاسخ علم به سوالات اخلاقي لاادري (نمي دانم) است. خود علم بايد توسط اخلاق محدود شود وگرنه به پديده اي فرنکشتايني تبديل مي شود. علمي بودن سياست و اقتصاد با شيوع بحرانهاي اقتصادي و سياسي در دهه هاي 60 و 70 ميلادي به زير سوال رفته مکاتب متکثري در هر يک از اين حوزه ها پديد آمد که مدعي علمي تر بودن شدند. بنيادگراهاي مذهبي از اين فرصت استفاده کرده خواهان امر تعهد بجاي تخصص شدند و ادعا کردند مذهب آنگونه که ايشان مي شناسند مي تواند بنيانهاي اخلاقي سياست و اقتصاد را فراهم کند و حتي مي تواند نوع نظام سياسي و اقتصادي خاص خود را توليد کند (مانند اقتصاد اسلامي، سياست ولايت فقيهي و غيره).

عامل دوم بازگشت دين به سياست، ظهور نوليبراليسم در غرب و سپس سرايتش به شرق است. نوليبراليسم مدعي است که دولت (حتي سکولار) بخشي از مشکل پيداييش کساد اقتصادي است و بايد کوچک شود اما نه به نفع بزرگ شدن يک جامعه با اقتصاد مدني دموکراتيک، بلکه به نفع يک بازار سرمايه سالار. اين بازار است که بايد نهايت آزادي را داشته باشد و با آزادسازي بازار از چنگ دولت و خصوصي سازي منابع عمومي و ملي، دموکراسي ليبرال خود به خود شيوع پيدا مي کند. دو کشور که داراي مک دونالد هستند بقول تامس فريدمن هرگز به جنگ به يک ديگر نخواهند رفت. ديکتاتوري به علت عدم پايداري، مانع جذب سرمايه هاي خارجي مي شود بنابراين به نفع کشورهاي درگير در تجارت آزاد است که اصول ليبرال دموکراسي و گردش نرم قدرت در بين نخبگان را بپذيرند. پس دولت ها بايد بودجه هاي عمومي و رفاهي را کوچک سازند و تا مي توانند يارانه ها را بکاهند و از استخدام افراد به شکل پايدار به پرهيزند. اما در عمل کوچک شدن حمايت هاي رفاهي دولت از جامعه، نه تنها به گسترش نابرابري در غرب و ساير کشورها انجاميد (آمار اخير کشورهاي OECD نشان مي دهد نابرابري در تمام اين کشورهاي پيشرفته در دهه اخير به شکل چشمگيري افزون شده است) بلکه طبقات متوسط به پايين را محتاج کمک هاي صدقه اي نهاد هاي غيردولتي (عمدتا مذهبي) نمود. رشد چشمگير بي ثباتي شغلي (به علت موقت و پاره وقت و قراردادي سازي اشتغال) با رشد اضطراب و استرس و افسردگي در ميان مردم همراه بوده که شانس پذيرش ايده هاي مذهبي (حتي خرافي) را تقويت نموده است. به عنوان مثال عدم توانايي بسياري از مردم جهت تامين هزينه هاي درماني و بهداشتي و تحصيلي (به علت خصوصي سازي که مدعي است کيفيت خدمات را با افزايش قيمت ها بالا مي برد) بسياري را وابسته تر به نهادهاي ديني کرده که عمدتا به انسان ها مي آموزند کمک طلبيدن از نيروهاي غيبي موثر است. اين خود نشان مي دهد چرا کليساهاي محافظه کار آمريکايي و ايراني (مهدوي کني، رفسنجاني، توکلي، رضايي، سپاه و احمدي نژاد) علي رغم اختلافات، عاشقان آزادسازي اقتصادي هستند. اختلاف بر سر اين است که روند خصوصي سازي بايد به نفع تقويت نهادهاي حکومتي غير دولتي باشد، يا نهاد هاي نظامي، يا طبقه نوکيسه برج نشين و تکنوکراتهاي کارگزار و يا شرکتهاي خصوصي کلان فرا ملي شونده.

4. بيرون رفتن از بن بست سکولاريسم (آنگونه که در غرب تجربه شده است) و غلبه بر تناقضات آن مستلزم يک راه حل بنيادين است. اگر روشنفکران و فعالين مدني ايراني در راستاي اتخاذ و عملي سازي و دقيق سازي اين راه حل گام بردارند، مي توانند گوي رقابت را حتي از غرب هم در راه تحقق يک نظام واقعاً مردمي و سالم بردارند. اينکه ايرانيان در بحران يک استبداد ديني گرفتارند مصيبتي است، اما همزمان فرصتي نيز هست. زيرا ايرانيان تنها ملتي هستند که در فاصله اي نسبتا کوتاه سکولاريسم ناکارآمد و حکومت ديني ناکارآمد را تجربه کرده و مي توانند به راه بديلي بيانديشند. اما از آنجا که متاسفانه بسياري از روشنفکران ايراني مقلدين و مترجمين انديشه هاي توليد شده در غربند چنين انتظاري را بايد از نسلهاي جوان تر داشت. آفتهايي که در کمين نسلهاي جوان ما در راه تحقق اين پتانسيل نشسته اند عبارتند از: پان ايرانيسم و شووينسم، بنيادگرايي سکولار، انواع ايدئولوژي هاي نژاد پرستانه، لختي و بي تفاوتي سياسي، بي هويتي و بيگانه شدن از تاريخ، ذوب شدن در ولايت سکس و پورن و شبکه هاي توليد کننده لمپنيسم و مخدرهاي فکري-عاطفي و مصرف زدگي و…

Gustave-Dore_-Jacob-wrestling-with-angel-476x520

 نکات فوق را به شکل خلاصه تر می توان چنین عنوان داشت: 

1. سکولاریسم مانند مذهب یک پدیده ی واحد و منسجم تاریخی نیست و در اشکال مختلف توسط تمدنهای مختلف رشد یافته، متحول و تجربه شده است. عمده تمدنهای جهان (چینی، ژاپنی، ایرانی، اسلامی، اروپایی و هندی) همگی در سده های 13-15 میلادی در مسیر مدرن شدن های بومی و رشد عقلانیت تجربه گرا متناسب با محیط فرهنگی و زیستی خود قرار داشتند. تمدن اروپایی با تأخیر وارد این مسیر شد و از تحولات در تمدنهای شرقی تأثیرات عمیق پذیرفت (به کتاب هابسون 2004 به عنوان تنها یک نمونه تحقیق مستند در این باره مراجعه شود)[1]

2. با وجود همه تفاوتها یک امر مشترک بین  روند سکولاریزه شدن این تمدنها  وجود داشت و آن ریشه داشتن در امر اصلاحات مذهبی بود. اصلاحات مذهبی در این تمدنها به شکل رشد تکثر مذهبی و رشد اعتبار عقل تجربه اندیش در راستای امر قدسی صورت می پذیرفت. اصلاحات مذهبی نه تنها در مقابل سکولاریسم در معرفت و جهان بینی قرار نداشتند بلکه زاینده این روند در کلیه تمدنهای فوق حتی نوع اروپایی بودند.

3. روند سکولاریزه شدن در اروپا نیز استثناء نبوده، ابتدا ریشه های قوی مذهبی داشت.

4. سکولاریسم اروپایی همراه با سیطره شیوه مدرن شدن آن بر سایر تمدنهای دیگر (که اسیر معضلات و تضادهای درونی بودند) طی روند گسترش جهانی قدرت های ویرانگر استعماری روند سکولاریزاسیون و مدرنیته بومی تمدنهای دیگر را مختل نموده و به مرور با شکل گیری دولت های مقتدر مدرنیزه شده (که در صدد استقلال از نهاد فاسد کلیسا و پایان دادن به جنگ های مذهبی بودند) دست از اتکاء به مذهب جهت تامین ریشه های اخلاقی خویش بر داشته و روند مدرن شدن و رشد سرمایه داری، پایگاه دیگری بنام علم و ایدئولوژی را جانشین مذهب کرد.

 

5. این تجربه خاص در اروپا باعث شد تا نظام سکولار مقابل نظام مذهبی و امر سکولار امری غیر قدسی و زمینی تلقی شود. حال آنکه در تمدنهای دیگر تقابل بین امر دنیوی و اخروی، جسمی و روحانی وجود نداشت.

6. در قرن بیستم میلادی، سکولاریزم نوع اروپایی (با وجود تفاوتهای درونی) از یک طرف با کسب سیطره ی جهانی از طریق قدرت اقتصادی سرمایه سالاری و دولت مدرن و از طرف دیگر با بنا نهادن بنیانهای اخلاقی تصمیم سازی ها بر نوعی عقلانیت ابزاری فارغ از معنویت  به جنگ افروزی، فساد و بی اخلاقی بی سابقه ای در تاریخ بشر تحت عنوان علمی بودن (مارکسیسم، لیبرالیسم، نولیبرالیسم، نازیسم، فاشیسم) پرداخت. از آنجا که علم فاقد توان پاسخگویی به سوالات اخلاقی و درک پیچیدگی های اجتماعی-فرهنگی بود، نا کارآمدی دولتهای سکولار غربی و عقب نشینی آنان در برابر قدرت بی انضباط بازار به رشد بی اعتمادی به علم و دوره کوتاهی از هویت های معلق و نسبیت گرا انجامید (از هیپسم آمریکایی تا انقلابهای دانشجویی و پست مدرنیزم فلسفی هنری در دهه های 60 و 70 میلادی)

7. ناتوانی سکولاریسم غربی متجدد آلوده به سرمایه سالاری و بی هویتی منجر به بازگشت نیروی مذهب در سرتاسر جهان شد و هرکجا درجه فسادگری سکولاریسم بالاتر بود مذهب قوی تر و پر مدعی تر واود صحنه می شد.

8. از طرف دیگر از آنجا که مذهب هم در تمدن اروپایی-غربی و هم اسلامی-شرقی از روند طبیعی رشد عقلانیت و مدرنیته بومی و سکولاریسم باز مانده بود و از این رو توان اصلاح گری خویش را از دست داده بود، به شکل بنیادگرایی دینی ظهور نمود. (تفاسیر مترقی ضد استعماری از دین در کشورهای اسلامی توسط دولت های سکولار فاسد وابسته به غرب هم زمان سرکوب می شدند).

9. کشمکش بین سکولاریسم بی ریشه در مذهب و مذهب ناتوان در عقلانی شدن تبدیل به نزاعی مخرب شده است که تاریخ امروز جهان را رقم زند. بنا براین راه نجات از این مصیبت برقراری رابطه سازنده بین عقل و ایمان، بین مذهب و سیاست است. این ممکن نخواهد شد مگر سکولاریسم ریشه های دینی و اخلاقی خویش را باز یابد و دین توان عقلانیت در اندیشیدن را. این هردو نیز امکان پذیر نخواهد بود مگر اینکه هم نهاد سیاست و هم نهاد دین هر دو بطور همزمان روند اصلاحات ساختاری را آغاز کنند. به علت تفوق انحصارگری در نهاد های موجود دینی و سیاسی-اقتصادی امکان اصلاح از درون ناچیز است و بنابراین جنبش های رهایی بخش باید به ساختن نهاد های موازی فرهنگی-دینی و اقتصادی-سیاسی دست یازند ضمن اینکه مترصد فرصت تحول ها در نهاد های موجود نیز باشند.

10. نهادهای موازی (بدیل) فرهنگی-دینی و اقتصادی-سیاسی برای موفق شدن نیاز به رعایت اصول دارند که امکان رشد هر گونه انحصار درونی و ازدواج با قدرت در بیرون را از آنها صلب نماید.

1.10. این نهادها باید به لحاظ سازماندهی و ساختار تصمیم سازی به نهایت دموکراتیک باشند.

2.10 . این نهاد ها باید از اتخاذ شیوه های تولید معرفت (روش شناسی) و تصمیم سازی های سیاسی-اقتصادی متداول که طی قرون متمادی در همکاری با قدرت شکل گرفته اند بپرهیزند. بنابراین ضروری است که این نهاد ها از نقد بنیادین روش های استخراج اصول اخلاقی و اعتقادی و روش های تصمیم گیری سیاسی-اقتصادی آغاز نمایند.

در عصر پسا سکولار چگونه باید عمل کرد؟ 

همانطور که یورگن هابرماس عنوان می کند آنچه از مخرج مشترک تجربه های سکولاریسم برمی آید این است که: دو بعد مذهبی-اخلاقی و سیاسی-اقتصادی جوامع بشری باید در یک ارتباط  و گفتگوی سازنده و سالم با یکدیگر قرار بگیرند. این تعامل باید بگونه ای باشد که تاثیر گذاری یکی بر دیگری (برخلاف آنچه در غرب شاهدیم) به شکل مخفیانه تحت نام غلط انداز جدایی دین از سیاست صورت نگیرد بلکه نهایت نظارت مردمی و دموکراتیک بر این امر حاصل شود. این رابطه باید مبتنی بر مقتضیات خاص هر جامعه بطور آزادانه  تنظیم شود. اما چگونه چنین امری ممکن است؟

جواب هرچند آسان نیست اما سرخط ها مشخص است: از طریق دموکراتیک کردن بی حد و حصر روند های تولید معرفت و تصمیم سازی در هردوی این نهاد ها. علت اینکه دین و سیاست در بیشتر موارد تاریخی رابطه ای مخرب داشته اند، عدم دموکراتیک بودن این هردو بعد یا نهاد اجتماعی است. لیبرال دموکراسی در غرب به اندازه کافی دموکراتیک نیست. این نظام مبتنی بر رقابت بین احزابی است که هریک تنها نمایندگی کننده منافع یک طبقه یا قشر خاص از جامعه بوده و به علت سطحی بودن دموکراسی که تنها هرچند سال یکبار به شکل انتخاباتی صورت می گیرد دست به  زد و بند های بی کران با گروههای مذهبی و صاحبین شرکت های غول آسای خصوصی و بازاریان و سرمایه داران و نیروهای خارجی جهت تامین هزینه ها و حمایت ها می برند. از طرف دیگر نهادهای دینی اصلا دموکراتیک نبوده (حتی در حد انتخاباتی) بنابراین هنجارها و ارزشهایی را تولید و تبلیغ می کنند که منافع خود و مؤمنین خاص خود را تأمین نماید. این هر دو موجود شرّ، حتی اگر از هم جدا شوند کانالهای نفوذ در یکدیگر را یافته و تحت عنوان عوام فریبانه «جدایی دین از سیاست» به همکاری با یکدیگر و به جنگ افروزی و چپاول توده ها ادامه می دهند.

خواهید پرسید مگر در لیبرال دموکراسی انحصار هم وجود دارد. نیاز به هیچ نگاه عمیق تکنیکی نیست تا بدانیم که انحصارها در لیبرال دموکراسی های سکولار واضح تر از آن هستند که کسی بتواند انکار کند. در کمتر کشور غربی حتی حزب سومی توانسته به تنهایی قدرت را بدست بگیرد. احزاب، منافع عمومی را نمایندگی نکرده به شدت متاثر از ایدئولوژی های پراگماتیستی شان هستند که عمدتاً مطابق منافع طبقه یا گروه خاصی از اغنیا و نخبگان است. بنابراین در نهایت امر به علت غلبه ی اقتصادی این طبقات، تفاوتهای اساسی بین احزاب مشهود نمی شود. هرچند درجه فساد و انحصار در جوامع غربی به مراتب کمتر از کشور های غیر غربی است، اما میزان انحصار آنقدر زیاد هست که نگذارد بسیاری از مردمان این کشورها بتوانند منافع و نیاز های خود را در سطح تصمیم گیری های کلان دخیل نمایند. بحران مالی اخیر غرب، افزایش نابرابرها و اختلافات طبقاتی، کاهش امنیت اجتماعی و شغلی، ناتوانی دولت های غربی در مقابله با بحران جهانی محیط زیست و بحران های اخلاقی در این کشورها همگی نشان دهنده ناکافی بودن (بلکه حتی فریبنده بودن) نوع موجود دموکراسی در این کشورهاست.

نظامهای دموکراتیکی (که از درون آنها افراد شرور و جنگ طلب و تقلب کاری چون جرج بوش و سرکوزی و برلوسکنی و پوتین بدون چالشی اساسی سر برآورده، قدرت را در دست گرفته، به تضعیف نهادها و حقوق شهروندی کشور خویش در جهت تقویت شرکتهای بی مسئولیت چند ملیتی سرمایه سالار که خود نیز سهام دار آنها هستند اقدام می کنند)  وقتی به جهان سوم » صادر» می شوند، قطعاً منجر به ظهور رابرت موگابه و حسنی مبارک و احمدی نژاد می گردند.

بنابراین هدف جنبش های دموکراسی خواه در جوامع مذهبی باید انحصار زدایی همزمان از فرآیند تولید دانش دینی از یک طرف و انحصار زدایی در فرایند تصمیم گیری های اقتصادی سیاسی از طرف دیگر باشد. تنها از این طریق است که مذهب و سیاست می توانند به رابطه سازنده برسند.

از طرف دیگر نهاد دین نیز باید انحصار زدایی شود. این کار بطور حتم با مخالفت طبقه روحانیون که انحصار تولید معرفت دینی را دارند روبرو خواهد شد. اما هرچه فعالین دموکراسی خواه در راه اصلاح دیدگاهها و اندیشه های اخلاقی- دینی و تفسیر متون و تاریخ دینی خود دست به فعالیت بزنند و مکشوفات خود را بدون تعصب در معرض گفتگو و بحث عمومی قرار دهند، این انحصار شکسته می شود. با این حال، این امر کافی نیست. انحصار در حال فروپاشی باید با نهاد دموکراتیک تولید معرفت دینی واخلاقی دارای انضباط و انسجام جایگزین شود. یعنی دین باوران نیاز خواهند داشت تا طی شبکه های اجتماعی، حلقه ای دموکراتیک تولید معرفت اخلاقی-حقوقی را تشکیل داده و افراد آن حلقه ها را از میان محققین و دین شناسان آزادی خواه «انتخاب» نمایند.

#سکولاریسم

چرا دین از سیاست جدایی ناپذیر است؟

1- دین خصوصا ادیان توحیدی (ابراهیمی) دارای ابعاد اخلاقی قوی هستند (چه بپسندیم چه نپسندیم). بدون استثنا در جهت تنظیم اخلاقی روابط انسانی (مانند صداقت و امانت داری و رعایت حقوق انسانی و نیک رفتاری با دیگران و … ) آمده اند. شاکله گفتمان و تاریخ عملکردشان حاکی از این است چه دیندار باشیم چه نباشیم.

پیامبر اسلام فرمود:  إنما بعثت لأتمم مكارم الأخلاق (براستی که برای اتمام اصول اخلاق بر انگیخته شدم)

2- ادیان با محور قرار دادن موضوع اخلاق که در ارتباط انسان با انسان و انسان با طبیعت و انسان با خودش و انسان با جامعه اش و سایر جوامع دیگر موضوعیت می یابد دارای بعد قویا اجتماعی می شوند.

(إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ))[الرعد:11] خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کند مگر آنکه ایشان به تغییر خود و روابط بین خود اقدام کنند. 

3- از آنجا که بخش عمده ای ازروابط انسانی حول مسئله قدرت شکل می گیرند (تعریف قدرت در ساده ترین اما عمومی ترین حالت عبارت است از امکان تاثیر گذاری بر توانایی یک فاعل اجتماعی مانند فرد یا گروه در شکل دهی به سرنوشت خویش حتی در حد یک تصمیم است). در این صورت مسئله قدرت با مسئله اخلاق در هم تنیده اند و اخلاق عبارت می شود از تنظیم رابطه انسانی حامل قدرت بر اساس قواعدی که این رابطه را از نظر یک دیندار متناسب با ارزش های متعالی که بدان ها باور دارد می نماید. در ساده ترین مثال دروغ گویی عبارت است از تشویش در حقیقت یک امر واقعی برای فریب دیگری و نفوذ در نحوه زندگی وی با ما. دروغ گویی در قدرت تنیده است. دین از طریق تشویق به صداقت در صدد تنظیم رابطه بر مبنای این ارزش متعالی و رفع نابرابری در قدرت می شود.

وَاللَّهُ لا يَهدِى القَومَ الظّٰلِمينَ ﴿البقرة: ٢٥٨﴾ خداوند مردمان ستمگر را هدایت نمی کند. (در قرآن ظلم و ظلمت از یک ریشه اند. ستمگری عبارت از اعمال قدرت بر دیگری خارج از اراده و خواست و تصمیم آزاد وی. قدرت منجر به ظلمت می شود در جهان درونی  و برونی انسان می شود) 

4- اخلاق محدود به دین و ادیان نیست و می توان اخلاق غیر دینی داشت. این درست است. اما ادیان در طول تاریخ به مثابه عظیم ترین منابع تامین اندیشه ها و کدهای اخلاقی عمل کرده اند. ادیان علاوه بر کارکرد های دیگر به نهادینه کردن اخلاق در روابط اجتماعی اقدام نموده اند برای حفظ اخلاق در حد قربانی شدن و قربانی کردن ارزوهای مادی قوی ترین انگیزه های ممکن را تولید می کنند و با گره زدن اخلاق به هستی فراتر از هستی بشری و روزمرگی قوی ترین پایه هستی شناختی را برای اخلاق فراهم می کنند و سهم اعظم تاریخ بشر را تا این اواخر و حتی این اواخر در این امر تشکیل داده و می دهند. همچنین مکاتب غیر دینی اخلاقی به لحاظ ریشه یابی تاریخی بسیار تحت نفوذ مکاتب و بحث های دینی و الهیاتی اخلاق شکل گرفته اند هرچند امروزه مستقل شده باشند. مثلا اگزیستانسیالیسم سکولار تحت تاثیر اگزیستانسیالسیم مسیحی شکل گرفت.

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ وَالمَلٰئِكَةُ وَأُولُوا العِلمِ قائِمًا بِالقِسطِ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ ﴿آل عمران: ١٨﴾ – خداوند، (با ايجاد نظام واحد جهان هستى،) گواهى مى‏دهد كه معبودى جز او نيست; و فرشتگان و صاحبان دانش، (هر كدام به گونه‏اى بر اين مطلب،) گواهى مى‏دهند; در حالى كه (خداوند در تمام عالم) قيام به عدالت دارد; معبودى جز او نيست، كه هم توانا و هم حكيم است. ﴿۱۸﴾

يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا قَوّٰمينَ بِالقِسطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَلَو عَلىٰ أَنفُسِكُم أَوِ الوٰلِدَينِ وَالأَقرَبينَ إِن يَكُن غَنِيًّا أَو فَقيرًا فَاللَّهُ أَولىٰ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الهَوىٰ أَن تَعدِلوا وَإِن تَلوۥا أَو تُعرِضوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرًا ﴿النساء: ١٣٥﴾  – اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! كاملا قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد، اگر چه (اين گواهى) به زيان خود شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد! (چرا كه) اگر آنها غنى يا فقير باشند، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند. بنابراين، از هوى و هوس پيروى نكنيد; كه از حق، منحرف خواهيد شد! و اگر حق را تحريف كنيد، و يا از اظهار آن، اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاه است. ﴿۱۳۵﴾  (شهادت دادن برای اجرای عدالت و قسط شهادت برای خداست. قرض دادن به ادم محتاج قرض دادن به خداست. جهاد و هجرت کردن برای تحقق جامعه مبتنی بر قسط و برادری جهاد و هجرت در راه خداست. هیچ امر نیکویی در این هستی بی پایه و اساس نیست. و هیچ مبارزی که جان اش را فدا می کند نابود نشده است. … )

5- همانطور که گفته شد قدرت در روابط انسانی مستتر است و اخلاق تنظیم کننده رابطه قدرت است و دین با تکیه بر اخلاق نقش عظیمی در این ماجرا بازی کرده و می کندو خواهد کرد و گریزی از این مسئله نیست. اما دین در مقایسه با بی دینی اخلاق را به آفرینش و آفریننده گره می زند و گستره حیات را از زندگی این دنیوی به مابعد این دنیوی یا اخروی تسری می دهد و از این رو اخلاق دینی بسیار فربه تر از اخلاق غیر دینی می شود.

﴿ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴾ [البقرة: 201]

من لا معاش له لا معاد له (کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت). 

6- کلیه روابط انسانی حاوی امر قدرت (روابط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی در معنای خاص) هستند و به علت حضور مسئله قدرت دارای بعد سیاسی (در معنای عام هستند). سیاست در معنای عام عبارت است از چگونگی مدیریت قدرت در رابطه یک انسان با دیگری و در معنای خاص نهادی است برای مدیریت روابط قدرت در سطح کلان جامعه. گره خوردگی اخلاق به مسئله قدرت در روابط انسانی این دنیایی به گره خوردگی اجتناب ناپذیر دین به دنیا و روابط انسانی می انجامد . از این روست که اگر متون مقدس بیشتر ادیان جهان خصوصا ادیان توحیدی و شبه توحیدی را بررسی کنی حتی در اسطوره شناسانه ترین بیاناتشان از ابعاد اجتماعی و سیاسی قوی (در معنای عام کلمه سیاست) برخورد دارند.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيطٰنُ عَنها فَأَخرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَقُلنَا اهبِطوابَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ وَلَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ وَمَتٰعٌ إِلىٰ حينٍ﴿البقرة: ٣٦﴾ – پس شيطان موجب لغزش آن دو از بهشت شد; و آندو را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد. و (در اين هنگام) به جمیع انسانها گفتيم: «همگى (به زمين) فرود آييد! در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود. و براى شما در زمين، تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره بردارى خواهد بود.» ﴿۳۶﴾

7- چه بپسندیم چه نپسندیم دین خصوصا ادیان توحیدی به شدت سیاسی اند به علت محوریت اخلاق در گفتمان دینی و به علت محوریت قدرت و عدالت در اخلاق و به علت محوریت اخلاق در روابط انسانی این دنیایی. از این رو این ایده که دین صرفا برای آخرت است نه شاهد درون دینی دارد و نه شاهد برون دینی و بیش از یک ایده واهی نیست. یعنی نه با متون دینی و گفتمان های دینی سازگار است نه با نقش دین در تاریخ. پیامبران از نظر قرآن برای برقراری قسط و تشویق مردم به قیام برای عدالت فرستاده شده اند و این به صراحت نشان می دهد که ادیان توحیدی در اصل جنبش های رهایی بخش انسان ها در این دنیا بوده اند. آخرت بر مبنای این دنیا ساخته می شود و معنی اخرت در قرآن نسبی است و عاقبت های این دنیایی را هم شامل می شود. به قول دکتر علی شریعتی دنیا و خصوصا اقتصاد هدف نهایی و غایی نیست اما اصل است.

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ رَسولٌ فَإِذا جاءَ رَسولُهُم قُضِىَ بَينَهُم بِالقِسطِ وَهُم لا يُظلَمونَ ﴿يونس: ٤٧﴾ – براى هر امتى، رسولى است; هنگامى كه رسولشان به سوى آنان بيايد، بعدالت در ميان آنها داورى مى‏شود; و ستمى به آنها نخواهد شد! ﴿۴۷﴾

لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّنٰتِ وَأَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتٰبَ وَالميزانَ لِيَقومَ النّاسُبِالقِسطِ وَأَنزَلنَا الحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ وَمَنٰفِعُ لِلنّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالغَيبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزيزٌ ﴿الحديد: ٢٥﴾ – ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند; و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه كسى او و رسولانش را يارى مى‏كند بى‏آنكه او را ببينند; خداوند قوى و شكست‏ناپذير است! ﴿۲۵﴾

8- اکنون که از حضور دین در دنیا نمی توان اجتناب کرد (تا وقتی که دینداری یا تا وقتی که دینداران در جهان زنده اند کماکان که آمار نشان می دهد میزان دینداری در قرن بیستم این سکولارترین قرن تاریخ بشر به شکل قابل توجهی افزون تر شده هرچند میزان حضور در نهادهای رسمی و مشروعیت متولیان رسمی دین کاهش یافته -خبر خیلی خوب!). باید به دنبال اصلاح نقش و رابطه دین با سیاست و اجتماع بود نه آنکه مانند کبک سر به زیر برف نمود و به انکار حقیقت پرداخت. این را عصر پساسکولار گویند که متفکرین از ادعاهای گزاف خدا مرده است و دین از سیاست جداشدنی است دست برداشته اند. حالا روشنفکران ایرانی مارگزیده که از هر ریسمان سیاه و سفید می ترسند می توانند مانند اسلاف سکولار ماقبل تاریخ شان در عصر توهم سکولاریستی می توانند همچنان ان ادعاهای گزاف را ادامه داده و با مقایسه خود با همتایان سنتی و بنیادگرای خود احساس مثلا مترقی بودن نمایند. اما این احساس جز یک حباب تو خالی در توهمات خود روشنفکر پنداری شان نیست. جهان ماورای ایران (ایرانی به طاعون استبداد دینی دچار شده و قاطبه ی روشنفکران از هویت و تاریخ و دین و اخلاق خالی شده اش)، وارد فاز دیگری شده است که تصورات سیاه و سفید مذهب علیه علم و مذهب علیه سیاست و دنیا علیه آخرت این حضرات اسلام گریز و سکولاریزه شده دیگر جای چندان مهمی ندارند.

9- بهترین راه اصلاح رابطه دین با دنیای اجتماعی سیاسی اقتصادی ما تقلیل این رابطه به همان رابطه اخلاقی نه ابزاری است که دومی منجر به فاجعه استبداد دینی می شود. قرآن به صراحت می گوید تمامی پیامبران موحد برای قسط قیام کردند. مرکزی ترین اصل اخلاقی در قرآن و سایر ادیان عدالت است . عدالت خارج از اصول روحانی و جهان بینی توحیدی توسط مارکسیسم وایدئولوژی های سوسیالیستی غربی به نتیجه ای نرسید چون فاقد بنیان معنوی و انگیزه بخشی بود. البته افول این مکاتب البته علل دیگر هم داشت. اما آنچه مهم است این است که هیچ یک از ارز شهای اخلاقی در روابط انسانی نمی توانند صرفا و تاکید می کنم صرفا بر مبنای قرداد های اجتماعی باشند. قرارداده تحت نفوذ قدرت نوشته می شوند و پایه هستی شناختی برای اخلاق حساب نمی شوند و قدرت درونی شدن و التزام درونی ایجاد کردن ندارند. اعتقاد به توحید به مثابه جهان بینی قوی ترین پایه اعتقاد به عدالت و آزادی و اختیار انسانی و صلح را در ابعاد انسانی به انسانها می دهد.

10- با توجه به درهم تنیدگی ماده در معنا و دنیا در آخرت و اخلاق در قدرت و بدن در روح یا نفس و … دیدگاههای ذهنی صوری مردود و چاره ای جز نگاه دیالکتیک نیست. از این رو راه حل در جدایی دین از سیاست نیست بلکه راه حل در آزاد سازی این هردو نهاد بشری از روابط و الزامات قدرت است. سیاست باید تا حد اعلای ممکن دموکراتیزه شده و مذهب باید مردمی و عمومی شود و از انحصار متولیان رسمی بیرون آید.

serv6

مارمولکی به نام هیلری یا شیطانی به نام قدرت یا خدایی که بهترین مکر کنندگان است؟

 

خانم کلینتون که می داند تنها در هر ایالتی که رای گیری ها محدود به دموکراتها بوده برنده شده و هر جا که فراتر از دموکراتها بوده باخته و بنابراین غلبه اش بر سندرز جز به علت محدودیت های ساختاری غیر دموکراتیک حزب به اصطلاح دموکرات اش امری صوری است شروع کرده شعارهای خویش را به گفتمان سیاسی سندرز نزدیک کرده وصحبت از گسترش امنیت اجتماعی و کاهش بدهکاری دانشجویان و افزایش بهداشت و درمان عمومی و مزد حداقل می نماید! البته تفاوت را در سطح جزئیات پنهان نگه می دارد. همین خود حکایت از آن دارد که به قول خانم سندرز ایشان متوجه شده است که موج آینده چیست. متوجه شده است که حنایش رنگ ندارد و می داند که مشروعیت جریان های عمده سیاسی و قدرت محور در حال افول است و اگر به سمت چپ چرخش نفرماید ممکن است به ترامپ (یا هر جمهوری خواه دیگر حتی) ببازد.

اما چه کسی است که نداند که این بازی ها برای چیست؟ و این ادعا ها و وعده و وعید ها تا کجا اصیل و تا چه حد قابل اعتماداند. اینها را ما بارها دیده ایم. از ابتدای تاریخ شاهدشان بوده ایم.

این تنها یک نمونه از خروارها خروار تاریخ قدرت است. از ابتدای ظهور بشریت …

نه آنکه بخواهیم یکی را دیو مطلق کنیم و دیگری را فرشته مطلقه. اما …
آنقدر دیده ایم که از کودکی شعر پروینی اش را هم از بر شده ایم که:

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

می بینی که چگونه به سرعت وقتی که قدرت متوجه حضور گفتمان ضد هژمونی می شود سریع رنگ عوض می کند و به سرعت تلاش می کند تا مقاومت را در خود هضم کند و با از خود کردن مقاومت کننده وی را تضعیف نماید و مرز ها را با حق خواهان مغشوش کرده و در صفوف آنان شکاف بیاندازد. این شاید طبیعی قدرت است. در طول تاریخ را نگاه کنی هرگاه جنبشی جان گرفته و عرصه را بر قدرت تنگ نموده می بینی که قدرت چگونه چهره عوض کرده و به باز تولید خود در محیط جدید پرداخته…

آری این چنین بوده و این چنین هست و خواهد بود ای برادر!
قدرت شیطانی است که در هر رابطه انسانی تا وقتی که حتی دو نفر انسان در این دنیا هستند با انسان خواهد بود.

قالَ رَبِّ فَأَنظِرنى إِلىٰ يَومِ يُبعَثونَ ﴿٣٦﴾ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ المُنظَرينَ ﴿٣٧﴾ إِلىٰ يَومِ الوَقتِ المَعلومِ ﴿٣٨﴾ قالَ رَبِّ بِما أَغوَيتَنى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُم فِى الأَرضِ وَلَأُغوِيَنَّهُم أَجمَعينَ ﴿٣٩﴾ إِلّا عِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصينَ ﴿٤٠﴾ قالَ هٰذا صِرٰطٌ عَلَىَّ مُستَقيمٌ ﴿٤١﴾ إِنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطٰنٌ إِلّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوينَ ﴿٤٢﴾

[ گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده » ﴿۳۶﴾ فرمود: «تو از مهلت يافتگانى! ﴿۳۷﴾ تا روز وقت معينى.» ﴿۳۸﴾ گفت: «پروردگارا! بدانچه من بدان گمراه شدم (قدرت و برتری جویی آتش بر خاک)، من در زمين (همین قدرت را) در نظر آنها زينت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، ﴿۳۹﴾ مگر بندگان مخلصت را.» ﴿۴۰﴾ فرمود: «اين راه مستقيمى است كه بر عهده من است (و سنت هميشگيم)… ﴿۴۱﴾ كه بر بندگانم تسلط نخواهى يافت; مگر گمراهانى كه به اراده خود از تو پيروى مى كنند; ﴿۴۲﴾]

اما این را نگفتم که ناقوس نا امیدی بنوازم . این را گفتم تا گریز را به جایی دگر بزنم. آنجا که وقتی بایستی جهان را و تاریخ را با این همه همهمه های جهان فانی و خاکی را تنها نقطه ناچیزی از یک هستی بی نهایت می یابی.

آری همه این ها درست … اما اما …. مکروا و مکرالله و الله خیر المالکین. خدا نظام سنت اش را بر مبنای حقیقت پایه نهاده و کفر و دروغ و ریا و دغل (باطل) را چون کف روی آب دریا دانسته و کار خویش را به شیوه خلقت اش (تکاملی ) پیش برده و می برد. براستی که قدرت چشمها را نه تنها به روی اخلاق کور می کند بلکه حتی بروی نظام خلقت وسنت های الهی آن هم می بندد. حق در بیداری و خلوص و عبودیت (هموار کردن راه تحقق صفات الهی ) توسط ناس یا خلق ها تبلور می یابد و اگر صدها بار جهان کون فیکون شود اما همچنان این انسانیت است که در نهایت در مسیر توحید (یکی شدن با حقیقت) آرام آرام گام بر می دارد و اگر تمام انسانهای یک مکان و یک زمان و یک دوره به گمراهی روند و جهان خویش را به نابودی کشند باز وی و جهان اش برجا هستند و باز زندگی باز خواهد گشت … که به قول مولانا:

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

و اقوام و امت های دیگری جانشین این اقوام که:

پروردگار تو بی‌نیاز و صاحب رحمت است. اگر بخواهد شما را می‌برد و پس از شما هر که را بخواهد جانشین می‌گرداند. هم‌چنان که شما را از نسل گروهی دیگر پدید آورده است (انعام/۱۳۳). اگر بخواهد شما را می‌برد و خلق تازه‌ای می‌آورد (ابراهیم/۱۹؛ فاطر/۱۶). اگر بخواهد شما را می‌برد و دیگران را می‌آورد (نساء/۱۳۳).

اگر براستی جهان را به لعب نیافریده پس بدون سرانجام نکو هم نخواهد بود. ما در این جهان تنها و تنها انتخاب می کنیم در کدام طرف این داستان بایستیم. هرچه خالص تر باشی مرز بین حق و باطل برایت روشن تر است. خالص یعنی مستقل از الزامات قدرت بودن .

اما در طرف حق بودن صبر می خواهد (تواصوا بالاحق و تواصوا بالصبر) و چه خوب گفته در انبیاء که:

خُلِقَ الإِنسٰنُ مِن عَجَلٍ ۚ سَأُو۟ريكُم ءايٰتى فَلا تَستَعجِلونِ ﴿٣٧﴾
….
وَما خَلَقنَا السَّماءَ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما لٰعِبينَ ﴿١٦﴾ لَو أَرَدنا أَن نَتَّخِذَ لَهوًا لَاتَّخَذنٰهُ مِن لَدُنّا إِن كُنّا فٰعِلينَ ﴿١٧﴾ بَل نَقذِفُ بِالحَقِّ عَلَى البٰطِلِ فَيَدمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ ۚ وَلَكُمُ الوَيلُ مِمّا تَصِفونَ ﴿١٨﴾
….

وَلَقَد كَتَبنا فِى الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّكرِ أَنَّ الأَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّٰلِحونَ ﴿١٠٥﴾

میراث برندگان زمین آنان اند که به صلح و اصلاح زمین می پردازندو برای این کار بر حق متکی می شوند و خویش را از اسارت قدرت می رهانند و به قول قرآن تنها خالصین اند که می توانند از فریب شیطان قدرت رها شوند و خلوص یعنی این که سیاست ات عین اخلاق ات باشد و اخلاق ات عین سیاست ات. یعنی عقل عملی و نظری ات یعنی رفتار و ارزشهای متعالی ات یکی باشند. در این جهاد اکبر بین تو و آن خود ناخالص ات در حال یکی شدن باشند. یعنی عمل ات تصدیق کننده ی ارزشهایت باشد و ارزشهایت تصدیق کننده عمل ات یعنی مصدق باشی. از این روست که برای مصدق ها شکست هم پیروزی است. حیات ابدی است.

احمد آل حسین – اردی بهشت 95

13092166_1374526939239447_2864354568834994195_n

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: